احمد خامه يار

34

قنبر غلام على ( ع ) ( فارسى )

نزد اميرمؤمنان ( ع ) بودم كه شخصى از در وارد شد و گفت : « اى اميرمؤمنان ! هوس خربزه كرده‌ام » . امام ( ع ) مرا فرمود كه خربزه بخرم . پس درهمى فرستادم و برايمان سه خربزه آوردند . من يكى را بريدم . ديدم تلخ است . گفتم اى اميرمؤمنان ! تلخ است . فرمود : « آن را دور افكن . از آتش است و براى آتش » . قنبر مىگويد كه دومين خربزه را بريدم . ديدم ترش است . گفتم : « اى اميرمؤمنان ! ترش است » . فرمود : « آن را دور افكن . از آتش است و براى آتش » . قنبر مىگويد كه سومين خربزه را بريدم . ديدم كرم‌خورده است . گفتم : « اى اميرمؤمنان ! ترش است » . فرمود : « آن را دور افكن . از آتش است و براى آتش » . قنبر مىگويد كه درهمى ديگر دادم و برايمان سه خربزه ديگر آوردند . از جاى برخاستم و گفتم : « اى اميرمؤمنان ! مرا از بريدن آنها معذور دار » . اميرمؤمنان ( ع ) فرمود : « اى قنبر ! بنشين كه آنها خود ، فرمان يافته‌اند » . [ قنبر مىگويد : ] نشستم و يكى را بريدم و ديدم شيرين است . گفتم : « اى امير مؤمنان ! شيرين است » . فرمود : « بخور و به ما نيز بده » . من يك پاره خوردم و يك پاره به ايشان دادم و يك پاره ديگر هم به آن همنشين دادم . آن‌گاه اميرمؤمنان ( ع ) به من رو كرد و فرمود : « اى قنبر ! خداوند ولايت ما را بر اهل آسمان‌ها و زمين از جنّيان ، آدميان و ميوه‌ها و غير از اينها عرضه داشت .